المحقق النراقي
465
خزائن ( فارسى )
حكايت عجيب * حكايت : يكى از ثقات نقل مىكرد از والد خود كه او نيز يكى از ثقات بود كه در وقتى كه من در سن شانزده يا هفده سال بودم ، عيد نوروزى بود در اصفهان به اتفاق پدر خود و جمعى از دوستان و همصحبتان به بازديد عيد به خانههاى آشنايان مىرفتيم . اتفاقاً روز سهشنبه بود به عزم ديدن آشنائى رفتيم در قبرستانى نزديك خانه او بود مكث كرده شخصى را فرستاديم تفحص كند كه او در خانه است يا نه ؟ بر سر قبرى نشستيم يكى از رفقا به عنوان مطايبه گفت : اى صاحب قبر آخر ايام عيد است به ديدن هر كه رفتيم تعارفى كرد و شيرينى و ميوهء آورد چرا تو چنين بىتعارفى ؟ ناگاه از قبر آوازى برآمد كه ببخشيد ندانستم شما اينجا خواهيد آمد سهشنبه آينده وعده است همين جا تا من نيز تعارف بجا آورم ، ما از شنيدن اين آوازمتوحش شديم و از جا برخاستيم متحير و مضطرب مانده به منازل خود مراجعت كرديم و متيقن شديم كه تا سه شنبه آينده ما همه خواهيم مرد . مشغول توبه و وصيت و تنقيح امور خود شديم تا روز سهشنبه آينده با هم مجتمع شده گفتيم بيائيد تا بر سر قبر او رويم ببينيم چه روى مىدهد . مجتمعاً بر سر قبر او رفتيم يكى از ما گفت : كه اى صاحب قبر به وعده وفا كن ، ناگاه ديديم قبر شكافته شده و درى پيدا گرديد و آوازى آمد كه بسم اللّه قدم رنجه فرمائيد و پلهاى چند ظاهر شد و ما در نهايت حيرانى پائين رفتيم ، دهليزى طولانى سفيد كردهء روشن نمايان شد و شخصى در آنجا ايستاده پيش افتاد و دلالت مىكرد چون دهليز تمام شد باغى در نهايت طراوت و صفا ظاهر و در آنجا نهرهاى آب جارى و درختهاى مشتمل بر أنواع ميوههاى جميع فصول و بر آن درختان انواع مرغان خوش ألحان ، و از